داستان سریالی شهرام امیری - قسمت پنجم
- بازدید: 252
- تاریخ: ، -78 فروردين ماه، -621

داستان شهرام امیری تبعه ربوده شده ایرانی بسیاری از آن مستند و از روی حقیقت نوشته شده است
قسمت پنجم در ادامه متن
اون اتفاقی که من رو خیلی خوشحال کرد این بود که به من اعتماد شد و این امید در سازمان جاسوسی آمریکا سیا پیش اومد که من در آینده با اونا همکاری خواهم کرد و بعد از مدتی که دوباره دستگاههای راستی آزماییشون رو راه اندازی کردن نمیدونم ولی فکر میکنم که کار خدا بود چون دستگاهها هم طوری به اونا نشون داده بود که من دروغ نمیگم و احتمال زیاد در آینده باهاشون همکاری میکنم.
حالا من هم شروطی گذاشتم و مسایلی رو مطرح کردم اونا من رو در یک جای حفاظت شده از لحاظ امنیتی در واشنگتن بردن و شرط کردن که حق ندارم با کسی در مورد ربایشم صحبت کنم از طریق اون مترجم و در روزهای آخر و تحرکاتی که داشتن متوجه شدم دولت پیگیر ماجرا شده بعدها فهمیدم دولت اسنادی رو ارائه کرده بود که ثابت میکرد من ربوده شدم خلاصه خونه جدید من دیگه مثل قدیم نبود حالا کمی احساس راحتی میکردم و سعیم این بود که اعتمادشون رو با اعمال و رفتارم بالا ببرم تا کمی آزاد تر باشم و بتونم با دوستانم در ایران یا دولیت و یا سفارت ارتباط بگیرم اونها حالا داشتن سناریوی جدیدی رو دنبال میکردن میخواستن من رو یک پناهنده معرفی کنن و داشتن اسناد و شواهدی رو جمع میکردن تا این کار رو انجام بدن مثلا برای من یک گواهینامه رانندگی صادر کردن تا من به پناهنده ای تبدیل بشم که حال یک تبعه آمریکایی محسوب میشدم بعد از چند ماهی من رو منتقل کردن به شهر توسان در ایالت آریزونا ی آمریکا بعد ها فهمیدم این جابجایی ها از ترس این بوده که نیروهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی که در هر جای جهان ممکنه باشند به من دسترسی پیدا کنن یه جورایی من در شهر توسان زندگی عادی داشتم گرچه زیر نظر بودم ولی با جلب اعتماد کمی تونستم کار رو جلو ببرم یک روز با چند تن از این نیروها به بازار رفتیم برای خرید اونها هم میخواستن اعتماد من رو بیشتر جلب کنن و هم من رو بسنجن در بازار هنگام خرید در موقع خرید یک زن که مشغول فروختن اجناسی مثل زودپزها و اینگونه لوازم آشپزخانه بود از من خیلی اصرار کرد که یک ماکرو ویو رو بخرم عجیب اصرار میکرد یکی از اونهایی که با من بود اشاره کرد که بخرمش من هم اون ماکرو ویو رو از اون زن خریدم عجیب بود آخه برای چی میخواست اونو بمن بفروشه اون نیرو هم برای این که زودتر کار انجام بشه و برگردیم خواست اون رو بخرم چند روزی اون دستگاه روی اپن آشپزخونه بود تا اینکه یک روز گفتم بازش کنم و همین طوری توش چیزی بپزم وقتی بازش کردم توش یک دستگاه دیدم لحظه ای شک کردم میدونستم با دوربینهایی که همه جای خونست من رو زیر نظر دارن بدون اینکه به روی خودم بیارم دستگاه رو به برق زدم و با روشن کردنش انگار اون دستگاه داخلش هم روشن شد یعنی قضیه چی بود فکرم هزار جا رفت صفحه ال سی دی روی اون دستگاه بود و یکدفعه پیغامی روش ظاهر شد " ما به تو کمک میکنیم فرار کنی " دستگاه رو خاموش کردم ...
کلمات کلیدی:














