داستان عشق من مهناز - قسمت دوازدهم - پایانی

  • بازدید: 2288
  • تاریخ: ، -78 فروردين ماه، -621


قسمت پایانی داستان سریالی عشق من مهناز داستان عشقی از مرتضی حیدری

متن داستان در ادامه مطلب



مادر مهناز یعنی زن دایی با این قضیه کاملا مخالف بود قرار شد شب همگی جمع بشن خونه ی ما شب نشینی و در موردش صحبت کنیم مادر من که قربونش برم مثل همیشه منطقی رفتار کرد و همون اول موضوع رو البته با کمی توضیح من قبول کرد.
شب همگی به خونه ی ما اومدن و بعد از خوردن غذا مهناز بحث رو شروع کرد و گفت :
- خب دیگه همه شامشون رو خوردن و حالا بحث اصلی که براش جمع شدیم
دایی گفت :
- من با این که جشن عروسی در کار نباشه مخالفتی ندارم اما پول گرفتن با این که تو رسم و رسومات ما هست اما اینطوری فکر میکنم زیاد جالب نیست مردم ممکنه چیز دیگه ای یگن و فکر کنن
زندایی گفت :
- من مخالفم مثل گدایی میمونه عروسیم یک شبه دیگه بعدا خاطراتش میمونه مردم برامون حرف در میارن
پدر لب به سخن گشود و گفت :
- به نظر من هم عروسی گرفتن کار معقولی نیست اونم حالا که خیلی ها از این مجلس استفاده میکنن برای گناه ولی موافقم یه جشن کوچکی همین دور همی بگیریم چند تا از فامیلا رو که دور رو برمون هستن دعوت کنیم در مورد پول گرفتن هم اگه توی این جشن کوچیک از اونهایی که اومدن باشه خوبه فکر معقولیه برای بهتر شدن مهمونی هم یه مداح از رفقا دعوت میکنم که مجلس متبرک بشه به نام اهل بیت بالاخره زندگی که با نام خدا اهل بیت شروع بشه با زندگی کی با مستی و بزن و برقص شروع بشه حتما فرق میکنه
زندایی گفت :
- این که شما گفتی حاجی باز بدک نیست مهناز که مغز ما رو خورده فکر میکنن چقدر پول جمع میشه حالا
من هم فرصت رو غنیمت شمردم تا حرفی بزنم گفتم :
- مادر جان اگر همون جوری که حاج کافی گفت همه ی هزینه هارو کنار بذاریم حتی پول ارایشگاه رو پول خوبی میشه از فامیلهای درجه یک هم میشه خواست که این کمک رو بکنن حتما قبول میکنن مثلا عمو جواد حاضر نیست این کار رو انجام بده تا کمکی به ما دو تا بشه برای شروع زندگیمون تو خونه ی خودمون باشیم
دایی گفت :
- منم فکر کنم طرح خوبیه اصلا شاید همین جا بیفته بین فامیل از این به بعد همه این کار رو انجام دادن خیلی خوبه تو شب عروسی پول یه رهن خونه یا حتی خرید خونه در بیاد
مهناز گفت :
- پس ما بریم لباس عروس و فیلمبردار و تالار ببینیم دیگه هان
دوباره نگاه من ومهناز به هم گره خورد و در میان خنده ی جمع با تمام وجود دوست داشتم فریاد بزنم دوستت دارم
همه خندیدن و این خنده علامت رضایت همه ی جمع بود و حالا میموند وظیفه مهم تر که همون پخش کردن و در اصل تبیین ماجرا برای فامیل باشه که به عهده ی زنها بود و مطمئنا این کار رو به خوبی انجام میدادن


خلاصه صحبتهای اون شب با عث شد طرحی که حاج کافی داده بود جواب بده و ما با پخته تر کردنش تونستیم نتیجه جالبتری بگیریم چند روزی پی گیر کارها شدیم و بالاخره به لطف خدا تونستیم این کار رو انجام بدیم طرح جواب داد و تونستیم پول رهن کامل خونه رو بدست بیاریم حاج احمد کافی هم اونشب به عروسی اومد و من خیلی ازش تشکر کردم دست پدر و مادر خودم و پدر و مادر مهناز رو بوسیدم و به عشقی که مدتها بود ماجراها براش بر سرم امده بود رسیدم که همون عشق من به  مهناز بود .    پایان



کلمات کلیدی:
ارسال شده در مورخه : ، -78 فروردين ماه، -621 توسط islammovie1  پرینت
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

MAZ 

مرتبط باموضوع :

 داستان سریالی عشق من مهناز - به صورت کامل  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 2079 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت پنجم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 12350 مشاهده
 داستان سریالی عشق من مهناز - قسمت هفتم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 2184 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت اول  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 3644 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت چهارم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 2296 مشاهده

در مورخه : يكشنبه، 22 خرداد ماه، 1390 (IP آدرس : )
آلى بود پسر کلى گرىه کردم اخه من خیآنت دیدم خودم خوِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِش بحآلت رسیدى بهش
ارسال جوابیه ]


در مورخه : سه شنبه، 10 خرداد ماه، 1390 (IP آدرس : )
خيلي قشنگ بود اميدوارم به پاي هم پير بشيد،براي ما هم دعا كنيد كه به هم برسيم ،اخه من و پسر خالم خيلي همديگرو دوست داريم
ارسال جوابیه ]


در مورخه : شنبه، 14 خرداد ماه، 1390 (IP آدرس : )
سلام آقای حیدری خیلی عالی بود مخصوصا اون قسمتی که نگاهشون به هم گره خورده بود ومی خواست بهش بگه دوستش داره کاش می گفت چون خیلی رو مهناز تاثیر مثبت می ذاشت منم عاشقم ولی نمی تونم بهش بگم چون اون مغروره خیلی مغرورمیدو نم منو دوست نداره ولی از خدا خواستم مال من نباشه اما خوشبخت باشه با هر کی که لیاقتشو داره من لیاقتشو ندارم چون خیلی خوبه اگه غرورشو نبینی از این داستانا بازم بنویسیداز طرف11:11
ارسال جوابیه ]


در مورخه : دوشنبه، 6 تير ماه، 1390 (IP آدرس : )
خیلی عالی بود خوشبخت بشید.منم عاشقم ولی چه فایده به خاطراشتباهم الان ترکم کرد..منم گریون تو خونه نشستم..ممنون از داستان قشنگت.. لیاقتشو داشتین .خوش بحالتون
جوابیه ها


در مورخه : يكشنبه، 2 بهمن ماه، 1390 (IP آدرس : )
بدترین داستان عشقی بود که خوندم چون که همش خیالی بود و در ضمن توی این دور و زمونه کلمه ایی به اسم عشق هیچ جایی نداره بای:...
ارسال جوابیه ]

ارسال جوابیه ]


در مورخه : دوشنبه، 13 تير ماه، 1390 (IP آدرس : )
تودست دردست دیگری من در حال نوازش دلی که سخت گرفته است از تو مدام براو تکرار می کنم که نترس عزیز دل آن دست به هیچ کس وفانمی کند11:11می خواستم بپرسم فقط کسی که کسی رو می کشه قاتله یا هر کسی هم که باعث بشه دلی بمیره هم...................11:11
ارسال جوابیه ]


در مورخه : پنجشنبه، 16 تير ماه، 1390 (IP آدرس : )
شنیدم یه داستان دیگه در حال نوشتن تو رو خدا این داستانتون مثل این یکی پراز دروغ نباشه آخه کدوم عشق دروغ بزرگتر از این .حالا شاید دخترا عاشق بشن ولی پسرا عمرا عاشق بشن اونا فقط دخترا رو واسه.....................می خوان همشون پست ودروغ گوهستن 11:11
ارسال جوابیه ]


در مورخه : شنبه، 18 تير ماه، 1390 (IP آدرس : )
امروز واسه عشقم هزار تا اس دادم نرفت می خواستم بهش بگم تو مرداد یا اول ماه یا آخر ماه می خوام برم با بچه هارصد حارث آباد می خواستم بهش بگم دارم وسایلمو جمع م یکنم تا وقتی رفتم اونجا موقع ای که همه حواسشون به ستاره هاس منم مثل یه شهاب محو بشم نمی دونم کجا هر جا ولی می خوام برم چون دیگه به ته ته دنیا رسیدم می خواستم به عشقم بگم خطمو هم باید چال کنم تا دیگه پل ارتباطی باهام نداشته باشن می خواستم بهش بگم اگه فکر می کنه خالی می بندم شماره خونمونو واسش اس می کنم تا بعد از محو شدن زنگ بزنه وببینه راست بوده. می خواستم همینارو واسش بگم که اس هام نرفت خوش به حال شما که تو داستاناتون عشقها به هم می رسن بای 11:11
ارسال جوابیه ]


در مورخه : جمعه، 21 بهمن ماه، 1390 (IP آدرس : )
سلام خیلی خوب میدونم که بابته نوشتن این داستان خیلی زحمت کشیدید واز صمیم قلبم بهتون خسته نباشید میگم . اما امیدوارم که داستانه بعدیتونو خیلی بهتر بنویسید. شرمنده ببخشیدا . اما حقیقتش داستانه زیاد جالبی نبود خدانگهدار
ارسال جوابیه ]


در مورخه : دوشنبه، 25 مهر ماه، 1390 (IP آدرس : )
زيبا بود و منطقي و نشان دادي كه اگر مشورت نباشد خيلي اتفاقهاي بد ممكن است بيفتد كه با مشورت درست همه آن اتفاقات ختم به خير شد
ارسال جوابیه ]


در مورخه : چهارشنبه، 30 آذر ماه، 1390 (IP آدرس : )
واقعا عالی بود ایول پسر واقعا ایول
ارسال جوابیه ]


در مورخه : جمعه، 9 دي ماه، 1390 (IP آدرس : )
جالب نبود.داستانی بود که میخواست با طرح مسائل جنسی خواننده رو جذب خودش کنه
ارسال جوابیه ]


در مورخه : يكشنبه، 18 دي ماه، 1390 (IP آدرس : )
مثلا" که چی هرچی میشد سریع میرفتی به حاج کافی زنگ میزدی اینقدر بچه بودی چرا زن گرفتی آخه
ارسال جوابیه ]

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]