داستان سریالی شهرام امیری - قسمت اول
- بازدید: 251
- تاریخ: ، -78 فروردين ماه، -621

داستان شهرام امیری کاملا از روی واقعیت نوشته شده و بسیار جذاب و کشش داره
قسمت اول رو در ادامه مطلب بخونید
سلام من شهرام امیری هستم میخوام داستان خودم رو برای شما تعریف کنم و مطمئنم از شنیدنش هم لذت خواهید برد و هم درس خواهید گرفت.
لحظه خداحافظی از زنم و فرزندم بسیار من رو احساساتی کرد اون لحظه دوست داشتم اونها هم با من بیان من به خانوادم علاقه زیادی دارم و دوریشون فقط چون سفر خانه ی خدا بود قابل تحمل بود.
برای زیارت خانه ی خدا عازم سفر حج شدیم من خیلی خوشحال بودم برای اینکه این سفر نصیب هر کسی نمیشه و اینکه یک نفر به این سفر بره باید خیلی از خدای خودش متشکر باشه وقتی به فرودگاه جده در فرودگاه عربستان رسیدیم از همون بدو ورود ماموران با من رفتار عجیبی کردند و مدتها من رو بعد زا انگشت نگاری نگه داشتند و از نوع شغلم و اینکه چه فعالیتهایی در حیطه شغلیم دارم پرسیدند بعد از ساعتی من رو رها کردن من هم موضوع رو به دوستم اقای موسی زاده گفتم که ماجرا خیلی مشکوک بود ولی فکر نمیکردم قضیه خیلی مهم باشه گفتم شاید یک مساله عادیه.
بالاخره ما به هتل رفتیم برخی از هم سفر ها هم ابراز تعجب کردن و میگفتن کمی قضیه غیر عادیه البته من پیش خودم گفتم حتما از همون اذیت و اذار معموله که به زوار ایرانی روا میدارن .
روز 13 خرداد 88 حول و حوش ساعت 8 شب قصد کردم به مسجد النبی برم برای اینکه فاصله هتل با مسجدا لنبی خیلی طولانی نبود گفتم پیاده برم مسجد النبی رو خیلی دوست داشتم فضای ارامش بخشی بود سر راه یه ون سفید نگه داشت چند تا از هم وطنا سوارش بودن گمان کردم احتمالا از بچه های کاروانهای دیگه هستن یا شاید از بچه های بعثه باشن سلام و احوالپرسی کردن و از من دعوت کردن که با ماشین به مسجد بریم اولش رد کردم چون فاصله ای نبود و نمیخواستم مزاحم بشم اما بعد اصرار کردن اونها روشون رو زمین ننداختم و سوار ماشین شدم تا روی صندلی نشتم یکی از افرادی که روی صندلی پشتی نشسته بود اسلحه رو روی پهلوی من گذاشت و بعد از حرکت کردن ون سر من رو پوشوندن و به زیر بردن و با اسلحه تهدید کردن که سر و صدا نکنم و ...
کلمات کلیدی:














