داستان عشق من مهناز - قسمت ششم

  • بازدید: 2865
  • تاریخ: ، -78 فروردين ماه، -621




داستان عشق من مهناز قسمت ششم در ادامه مطلب

برای رفتن به قسمتهای دیگر اینجا کلیک کنید
 
 

 


روز چهارم با مهناز مثل چند روز قبل که تو شهر بودیم با هم قرار میذاشتیم و صحبت میکردیم توی پارک خیلی زیبا مثل همیشه سر قرار حاضر شدیم خوشحال بودم از اینکه کنار مهنازم لذت میبردم و اما اون اتفاق بد این بود که مهناز اون اتفاق رو به من خبر داد مهناز با خونه قبل اینکه بیاد سر قرارمون تلفنی صحبت کرده بود و گفته بودن حال پدرم اصلا خوب نیست و به بودن من احتیاج داره مادر هم برای اینکه خاطر من مکدر نشه به من نگفته بود یه سفر ناخواسته اتفاق افتاد من باید میرفتم روستا تا ببینم حال پدرم چطوره خیلی نگران شدم چون مهناز خیلی مضطرب بود و معلوم بود حال پدر خیلی خرابه مهناز رو به خوابگاه خودش رسوندم به سختی ازش خداحافظی کردم و به خوابگاه رفتم و اجازه گرفتم و به سرعت با اتوبوس عازم روستا شدم توی اتوبوس خوابم برد تا اینکه وقتی به روستا رسیدیم راننده من رو بیدار کرد به سرعت به خونه رفتم مادرم با دیدن من خیلی متعجب شد ولی پدر که حالش خیلی بد بود بسیار ازدیدن من خوشحال شد

مادر گفت:

- پدرت این چند روز که تو نبودی سخت کار کرد کارگر هم گیر نیاورد بنده خدا حاج احمد هم اومد کمک اما کار تو رو نمیتونست انجام بده بعدم اینکه حاج احمد کارهای دیگه ای هم داره

خیلی ناراحت شدم من جوون قوی و سرحالی بودم مسلما بودن من برای پدر خیلی کمک بود اون دیگه پیر شده بود ولی بخاطر من سختی کار رو قبول کرده بود خیلی از خودم ناراحت شدم از خونه زدم بیرون به تپه ی همیشگی دوست داشتنی خودم رفتم و کمی فکر کردم تصمیم گرفتم اینجا بمونم و تا خوب شدن پدر بیخیال درس و از همه مهم تر مهناز و عشقش بشم پدرم برام خیلی مهم بود از طرفی رها کردن مهناز برام خیلی سخت بود بالاخره تصمیم به موندن گرفتم و وقتی به مادرم گفتم مخالفتی نکرد چون میدونست به بودن من احتیاجه دوری مهناز خیلی برام سخت بود به دیدنش عادت کرده بودم فردا صبح با مهناز تماس گرفتم موضوع رو بهش گفتم خیلی استقبال کرد ولی اون هم مثل من اعتراف کرد دوری خیلی سخته بهش گفتم هر روز باهات تماس میگیرم این تنها دلخوشیه من بود کار مزرعه خیلی سخت بود ما هم کار کشاورزی داشتیم و اون موقع از سال که کشاورزی نبود دامداری و هزار کار دیگه

 

روز ها از پس هم گذشتن نمیدونستم وقتی پدر حالش خوب بشه آیا مدرسه من رو قبول میکنه یا نه یکبار هم با مدیر تماس گرفتم گفت بعیده بتونه کاری کنه چاره ای نبود 2 ماه گذشت و پدر کمی سرحال شد و تا اینکه پدر به من اجازه داد به شهر برگردم تا و قرار شد فردای اون روز برگردم پیش مهناز و دوباره عشقم رو ببینم مهناز یار من و همراه من اما کاش هیچ وقت به شهر بر نمیگشتم...

 



کلمات کلیدی: برچسبها داستان عشقی داستانهای سریالی داستان عشقی عشق من مهناز داستان سریالی و جالب و جذاب عشق من مهناز
ارسال شده در مورخه : ، -78 فروردين ماه، -621 توسط islammovie1  پرینت
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

MAZ 

مرتبط باموضوع :

 داستان سریالی عشق من مهناز قسمت دهم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 1570 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت دوم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 4737 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت اول  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 3644 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت چهارم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 2296 مشاهده
 داستان سریالی عشق من مهناز - قسمت یازدهم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 1729 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]