داستان عشق من مهناز - قسمت دوم

  • بازدید: 4735
  • تاریخ: ، -78 فروردين ماه، -621

قسمت دوم داستان عشق من مهناز  سعید وقتی از مسجد برمیگشت از خونه دایی صدای جیغ و داد میشنوه


قسمت اول

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید


...وقتی در رو باز کردم  با صدای باز شدن در پدر مهناز در حالی که کمربند تو دستش بود رو به من  برگشت مهناز هم که بسیار ژولیده حال بود و زندایی از پشت پنجره با چشمای گریون به دایی و دختر دایی نگاه میکرد من آب دهنم رو پایین بردم و با ترسی که داشتم آخه حق وارد شدن به اون حریم رو نداشتم
 
به دایی گفتم:  " دایی جان چی شد داری چی کار میکنی "
دایی گفت :" هرچی میکشیم از دست توئه اخه چی به مهناز گفتی که نمیخواد برای ادامه تحصیل بره شهر هان "
گفتم: " دایی خوب شاید دوست نداره بره "
گفت  :" غلط کرده مگه دست خودشه "
 
من کمی با خودم کلنجار رفتم خیلی سخت بود که تصمیم بگیرم ولی
 
گفتم :" دایی ما ... ما ... ما به هم ... "
سکوت همه جا رو چند لحظه گرفت دایی عصبانی تر شد و کمربندش رو بالا برد تا به من بزنه که صدای پدرم رو شنیدم
که گفت :" حاج محسن چی کار میکنی "
دایی اروم شد و به زمین نشست صدای پدر برای اون هم ارامش بخش بود پدر با تندی رو به من کرد و
گفت :" از الان تا اخر تابستون شما حق ندارید با هم باشید تا مهناز بره شهر تا ابا از اسیاب بیفته "
 
البته دایی و پدر حرف من رو آن چنان جدی نگرفتن و متوجه نشدن که منظور من عشقه شاید چیز دیگه ای فکر کردن اصلا نمیشه گفت که چه فکری از سر اونها گذر کرده بود اون شب شبی بود که پدرم آب پاکی رو روی دست ما ریخت البته این منع شدن باعث شد همون موقع هایی هم که مهناز رو در شب نشینی ها میدیدم برام جذابیت بیشتر پیدا کنه و عشق و علاقه من به اون بیشتر و بیشتر بشه متاسفانه نگاه اینکه با بچه ایم با ما ضربه میزد شاید اگر مثل بزرگتر ها به ما نگاه میکردن همه چیز خوب پیش میرفت البته احترام زیادی که برای پدر  و مادر عزیزم قایل بودم حتی برای این مسئله مهم جلوی من رو برای اعتراض و حتی گفتن و یا رو ترش کردن میگرفت.
 
و روز ها و ساعتها از پی هم گشت تا سه روز مونده بود که مهناز بره شهر اتفاق عجیبی افتاد یک شب سر سفره شام صدای زنگ خونه به صدا در اومد و جلوی در رفتن تا در رو باز کردم یه تیکه کاغذ از بین در افتاد پایین این طرف و اونطرف رو نگاه کردم کسی نبود کاغذ از طرف مهناز اگه پدر و یا مادر جلوی در می اومد چی میشد روی کاغذ نوشته شده بود :" فردا کنار تپه ی همیشگی ساعت 10 صبح کار بسیار مهمی با تو دارم خودت رو برای اتفاق مهمی اماده کن دوست دار تو مهناز "....


کلمات کلیدی: برچسبها ئانلود داستان دانلود داستانهای عشقی مرجع داستان های عشقی داستان عاشقانه مجموعه داستانهای عاشقانه دانلود داستانهای عشقس داستان عشقی داستان عاشقانه دانلود داستانهای عاشقانه و اجتماعی داستان عشق مرجع داستان عشقی مرجع داستانهای عاشقانه مرجع داستان عشق و عاشقی عشق من مهناز داستان عشق من مهناز دانلود داستان عاشقانه عاشقانه ها داستانهایی از عشق داستانی از عشق اسلام مووی
ارسال شده در مورخه : ، -78 فروردين ماه، -621 توسط islammovie1  پرینت
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

MAZ 

مرتبط باموضوع :

 داستان سریالی عشق من مهناز - قسمت نهم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 1220 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت چهارم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 2294 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت دوازدهم - پایانی  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 2287 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت پنجم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 12344 مشاهده
 داستان عشق من مهناز - قسمت سوم  [ ، -78 فروردين ماه، -621 ] 2215 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]