داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت بیست و نهم فصل اول
- بازدید: 67
- تاریخ: پنجشنبه، 12 آبان ماه، 1390
داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم در آینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد
قسمت بیست و نهم در ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
----------------------
قسمت بیست و نهم
... بعد از ظهر در جلسه حاضر شدیم من فکر کردم در تهران بمانیم و جای پایمان را اینجا محکم کنیم و آن را مطرح کردم و نظرات دیگری هم داده شد عده ی زیادی نظرشان این بود تنها کار عقلانی رفتن به سوی کردستان است اما معلوم نبود در کردستان چه خبر باشد ضمنا با مشکلات بسیاری در بردن این جمعیت تا آنجا داشتیم یکی از فرماندهان هم خبر داد نزدیک به 60 هزار نفر از خراسان راه افتاده اند تا به ما برسند و با هم به کردستان برویم ، خلاصه نظرات بیان شد و تصمیم نهایی بر عهده حاج حسن و سید حسن بود.
فردای آن روز 20 فروردین 1390 قرار شد با عده ای برای تشییع پیکر شهیدان برویم و بعد از ظهر برای جلسه برویم و تصمیم نهایی فرمانده هان رو بشنویم
تشییع پیکر بسیار حالت روحانی عجیبی داشت البته پیکر عزیزان من را دفن کرده بودند وقتی سر خاک دو فرزندم و همسرم رفتم ، بسیار گربه کردم چند ساعتی را آنجا ماندم و گریه و درد و دل میکردم تا کمی آرام بگیرم
بعد از ظهر برگشتیم و به جلسه رفتیم حاج حسن گفت :
- بسم الله الرحمن الرحیم
دوستان ما فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که یک گروه 400 نفره از اینجا برن به کردستان 100 نفر باید تو شهر بمونن تمام مهمات و اونچه که مهمه برای ما رو به اینجا میاریم برق و گاز و اینها رو از همینجا قابل کنترل میکنیم نمی تونیم کل شهر رو نگه داریم فقط همین پادگان و اطرافش چند تا گروه فرستادیم برای اینکه اسناد و مدارک مهم رو هم به همینجا منتقل کنن از فردا باید کارهای عملیاتی انتقال کنترل کل شهر به اینجا آغاز بشه البته خیلی سریع و ضربتی نیمخوایم خیلی فنی باشه ، البته ممکنه اونهم به خوبی فراهم نشه ، بقیه هم میریم به سمت کردستان...
کلمات کلیدی:














