داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت بیست و هفتم فصل اول
- بازدید: 167
- تاریخ: پنجشنبه، 28 مهر ماه، 1390
داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم در آینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد
قسمت بیست و هفتم در ادامه مطلب
قسمت بیست و هفتم در ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
-------------------------------------------- قسمت بیست و هفتم ---------------------------
حمله آغاز شد ما به سوی نیروهای دشمن پیاده و سواره به راه افتادیم ، نیروهای اطلاعاتی که البته خیلی نمی توانستند اطلاعات را کامل به نیروها برسانند چند کیلومتری حرکت کردیم ، لکه های ابری در آسمان دیده میشد و خورشید خودنمایی میکرد در همین حال بودیم که به یکباره از بالای یکی از ساختمانهایی که جزو آخرین ساختمانهای شهر تا رسیدن به پادگانی که دشمن غصب کرده بود مانده به ما حمله ی وحشتناکی شد.
تا آمدیم خودمان را جمع و جور کنیم نزدیک 100 نفر از نیروها شهید شدند تلفات بسیاری برای ما محسوب میشد تقابل آتش بین ما و دشمن بسیار سنگین بود ، صحنه ی دردناکی بود اجساد مبارک این 100 شهید زمین را خونین کرده بود حس عجیبی بود سید حسن چند تن از بچه ها را به ساختمان کناری فرستاد تا از آنجا به دشمن حمله کنند ، چند نفر هم به ساختمان روبرویی ، ٱتش بسیار سنگین بود ، سید حسن کنار من آمد و گفت :
- سید مهدی چند تا تک تیرانداز تو راهن هر وقت رسیدن برشون دار برو ساختمون روبرویی میخوام زودتر کار رو تموم کنی مهماتمون نباید تموم بشه
بعد یک بیسیم توی گوشی به من داد و گفت :
- هر وقت مستقر شدین بگین با هم حمله میکنیم از ساختمون کناری و از روبرو ، آی دلم برا جنگنده های نیروی هوایی چه تنگه ، یا علی
این رو گفت و رفت بعد از دو دقیقه یک ماشین که 10 نفر تک تیرانداز از آن پیاده شدند را دیدم به طرفشان رفتم و وارد ساختمان روبرویی شدیم البته 2 نفر از آنها را شهید کردند اما 8 نفر دیگر مستقر شدند به سید خبر دادم و سید هم گفت :
- با توکل به خدا و توسل به نام مقدس حضرت زهرا سلام الله علیها شروع کنید
عجب طرحی داده بود این سید حسن در عرض چند دقیقه آتش دشمن کم تر شد بعضی از بچه ها جرات پیدا کردند و به داخل ساختمان رفتند و کار را تمام کردند بر آورد ها نشان میداد نزدیک 800 نفر از دشمن را به درک واصل کردیم و حدود 17 نفر را هم اسیر کردیم.
حالا مانده بود پایگاه اصلی دشمن که به آن حمله کنیم ، کم کم به پادگان نزدیک شدیم گویی خبری نبود هیچ سر و صدایی شنیده نمیشد و یا هیچ تحرکی دیده نمیشد یکی از بچه های ما آمد و به من گفت :
- حاجی به نظر کسی اینجا نیست
گفتم :
- فکر نکنم بیشتر از این حرفها باید باشن
کمی جلو رفتیم داخل پادگلن شدیم همه ی جوانب احتاط را از حمله احتمالی در نظر گفتیم اما خبری نبود وقتی وارد ساختمان اصلی شدیم چند کارمند آنجا بودند که خود را تسلیم کردند حالا ما مانده بودیم با کلی مهمات و از همه مهم تر اطلاعات...
کلمات کلیدی:














