داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت بیست و پنجم فصل اول
- بازدید: 165
- تاریخ: پنجشنبه، 24 شهريور ماه، 1390
داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم در آینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد ....
قسمت بیست و پنجم در ادامه مطلب
قسمت بیست و پنجم در ادامه مطلب
نیروها حال خوبی با آن مداحی پیدا کردند اما غم از دست دادن عزیزان خیلی سخت بود دلم میخواست در یک گوشه ای بنشینم و ساعتها بلکه روزها گریه کنم اما باید چه میکردیم وظیفه مهم و سنگین و حیاتی ای بود.
سید حسن یک بلندگو در دست گرفت و این سخنان را گفت که من تمام آنرا یادداشت شده نگه داشتم :
- بسم الله الرحمن الرحیم برادران عزیز این اتفاقی که رخ داد همه ی ما را غمگین و ناراحت کرده و حتی سست و غیر قابل حرکت ، اما برادران یک سوال دارم آیا وقتی آقا و مولایمان امام حسین (ع) در صحرای کربلا عزیزترین کسان خود را به خداوند متعال و در راه اسلام عزیز تقدیم کرد پایش سست شد ، شاید بگویید ما کجا و امام حسین (ع) کجا ، بله ما حسن نمیشویم ولی میخواهیم ذره ای امروز حسینی شویم و به دشمن نشان دهیم پیروان و عاشقان ثار الله هیچگاه از حرکت نمی ایستند و چنان سیلی محکمی بر دشمن بزنیم تا هرگاه نام پیروان حسین (ع) آمد همه ی وجودشان بلرزد و از ترس شب و روز شان را در کابوس مرگ بسر ببرند ، برادران ، امروز ، یک روز تاریخی است ، امروز با شکست دادن دشمن میتوانیم یک گام بزرگ تا فتح و پیروزی نهایی برداریم کمک در راه است اما خوب میدانید نصرت و کمک الهی همیشه با ماست ، پس میرویم و به دشمن نشان میدهیم ، پیروان و عاشقان خون خدا مرگ را از عسل شیرین تر میدانند و زندگی با ذلت را مرگ خفت بار ، میرویم و چنان ضربه سختی به دشمن میزنیم تا هیچگاه این روز را فراموش نکند با رمز مقدس یا زهرا
همه ی نیروها شروع کردند به تکبیر گفتن و از میانه ی جمعیت ناگهان کسی فریاد زد یا زهرا ، همه ی جمعیت چند ثانیه ای یا زهرا میگفتند و حس عجیبی آن لحظات همه ی نیروها را فراگرفته بود انگار نه انگار لحظاتی قبل خبر شهادت عزیزانشان را به ایشان داده باشند
با تمام آنچه در اختیار بود سوار شدیم ، حدود 5000 نفر نیرو داشتیم که حالا هر کدامشان لشگری را حریف بود ساعتی طول کشید تا به بیرون شهر رسیدیم همانطور که فکر میکردیم و اخبار رسیده نشان میداد دشمن بیرون از شهر در یک فضای بزرگی برای خودش پادگانی درست کرده بود دور تا دور دیوار آنها میدانستند که ما به آنجا رسیدیم اما احساس میکردی کاری انجام نداده اند و انگار خیالشان راحت است
منتظر دستور سید حسن برای حمله بودیم دشمن از شهر نا امید شده بود همه بیرون شهر و خیلی از نیروهایشان درون همان پادکان نظامی بودند چند کیلومتر مانده به دشمن نیروها مستقر شدند و منتظر سید حسن بودند...
کلمات کلیدی:














