داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت بیست و دوم فصل اول
- بازدید: 115
- تاریخ: پنجشنبه، 20 مرداد ماه، 1390
داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم در اینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد ....
قسمت بیست و دو در ادامه مطلب
قسمت بیست و دو در ادامه مطلب
مجروحین و شهدا را به عقب فرستادیم و تقاضای کتبی ارسال نیرو را هم از فرماندهی خواستار شدم البته معلوم نبود تحرک بعدی دشمن چه باشد اما ما باید بدترین حالت ممکن را در نظر میگرفتیم ، حالا تعداد نیروهای ما با کم کردن تعداد مجروحین و شهدا 320 نفر بود میتوانستیم بجنگیم اما ممکن بود دشمن نیروهای خودش را گسیل دهد به سمت ما.
دوستان را خواستم و نظرشان را پرسیدم سعید گفت :
- سید وقتشه یه نیروی درست و حسابی پشتیبانی کنن بریم برای منطقه بعدی دیگه اونا اینجا برنمیگردن
محمد و جواد سکوت کردند و نظر خاصی نداشتند منظور آنها از سکوت میتوانست همان رضایت به تصمیم ارشد باشد که شایدم درست بود اما من از آنها نظر خواسته بودم ، نظر خود من هم مثل سعید بود حال که دستمان گرم شده بود بهتر بود کار را یکسره کنیم و یک منطقه دیگر را فتح کنیم.
16 فروردین 95 و اولین ماموریتمان را با موفقیت به پایان رسانده بودیم ، خوشحال بودم ، و از طرفی اینکه نمیدانستم دشمن چکار قرار است انجام دهد آزارم میداد از مرکز فرماندهی بیسیم زدند به مرکز برگردید
بچه ها عصبانی بودند جواد گفت :
- این یعنی ما قابل نبودیم برای اینکه ماموریت بزرگتر رو انجام بدیم
وقتی به مرکز رسیدیم بلافاصله پیش سید حسن و حاج حسن رفتم ، نشسته بودند و نقشه طبق معمول جلویشان بود هر دو به من تبریک گفتند من همان اول موضوع دوستانم را با آنها در میان گذاشتم و گفتم :
- حاجی بچه های ما خیلی شاکی هستن چرا نگذاشتید بریم و بجنگیم
دوستان را خواستم و نظرشان را پرسیدم سعید گفت :
- سید وقتشه یه نیروی درست و حسابی پشتیبانی کنن بریم برای منطقه بعدی دیگه اونا اینجا برنمیگردن
محمد و جواد سکوت کردند و نظر خاصی نداشتند منظور آنها از سکوت میتوانست همان رضایت به تصمیم ارشد باشد که شایدم درست بود اما من از آنها نظر خواسته بودم ، نظر خود من هم مثل سعید بود حال که دستمان گرم شده بود بهتر بود کار را یکسره کنیم و یک منطقه دیگر را فتح کنیم.
16 فروردین 95 و اولین ماموریتمان را با موفقیت به پایان رسانده بودیم ، خوشحال بودم ، و از طرفی اینکه نمیدانستم دشمن چکار قرار است انجام دهد آزارم میداد از مرکز فرماندهی بیسیم زدند به مرکز برگردید
بچه ها عصبانی بودند جواد گفت :
- این یعنی ما قابل نبودیم برای اینکه ماموریت بزرگتر رو انجام بدیم
وقتی به مرکز رسیدیم بلافاصله پیش سید حسن و حاج حسن رفتم ، نشسته بودند و نقشه طبق معمول جلویشان بود هر دو به من تبریک گفتند من همان اول موضوع دوستانم را با آنها در میان گذاشتم و گفتم :
- حاجی بچه های ما خیلی شاکی هستن چرا نگذاشتید بریم و بجنگیم
حاجی لبخندی زد و گفت :
- سید دشمن تو شهر ما ضعیف شده میخوایم تو یه عملیات کل شهر رو پاکسازی کنیم و همون طور که فکر میکردیم بیرون شهر منتظر ما هستن
از سید و حاجی خداحافظی کردم و بیرون آمدم پیش بچه ها رفتم و به ایشان خبر دادم البته این خبر را نمیشد به بقیه گفت و فقط به جواد ، سعید و محمد گفتم.
حالا باید منتظر یک جنگ تمام عیار می بودیم هم در حین پاکسازی ممکن بود اتفاقات خطرناکی بیفتد و هم بعد از آن در جنگ بزرگی که در پیش بود.
به تلفنخانه رفتم بچه ها با یک ذوقی بخش تلفن قدیمی شهر را فعال کرده بودند و با بقیه ی بخش ها در ارتباط بود با محدثه تماس گرفتم دوباره با حرفهاش به من قوت قلب میداد و میگفت هیچ مشکلی نیست فقط به شکست دادن دشمن فکر کن و اما 17 فروردین روز عملیات بزرگ بود....
کلمات کلیدی:














