داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت بیست و یکم فصل اول

  • بازدید: 130
  • تاریخ: پنجشنبه، 6 مرداد ماه، 1390
داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم  در اینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد ....

قسمت بیست و یک در ادامه مطلب


بسم الله الرحمن الرحیم
 
...بعد از بیسیم زدن سعید مبنی بر اینکه دشمن در کمین است خیلی سریع خودمان را به آنجا رساندیم خدا را شکر میکردم زود فهمیده بودند اگر جلوتر میرفتند و در گیر میشدند معلوم نبود چه اتفاقاتی می افتاد.
 
کمی تامل کردم از بچه ها مشورت خواستم سعید گفت که باید غافل گیرشان کنیم جواد هم موافق سعید بود اما محمد گفت تک تیراندازان را اول باید بزنیم من هم متوجه تک تیر اندازان شده بودم تعدادشان کمی غیر عادی بود تا ما را می دیدند معلوم بود چه کشتاری راه میفتد خود محمد و افرادش را برای اینکه از پشت ساختمانهایی که آنها تک تیرانداز کاشته بودند بروند و راهی پیدا کنند را فرستادم.
 
بعد از چند دقیقه محمد خبر داد که ما درست پشت آنها هستیم هر گاه خبر بدهید کارشان را یکسره میکنیم فکر نمیکردم اینقدر سریع محمد از پس اینکار بر بیاید و راهی برای در تیر رس قراردادن آنها پیدا کند ؛
 
یک آر پی جی زن حرفه ای هم گذاشتم برای چرخ بالی که دشمن داشت امکانش بود در هنگام در گیری از آن استفاده کنند تعدادشان حدود 1000 نفر بود 600 نفر از ما بیشتر بودند
 
به جواد و نیروهایش دستور دادم در ساختمانهایی که درگیری را قرار بود آنجا شکل دهیم مستقر شوند و تا نگفته ام حتی یک تیر شلیک نشود حال باید در گیری را شروع میکردیم ازآنجایی که میدانستم دشمن میترسد مطمئن بودم در چند ثانیه اول آتش سنگینی روی ما خواهد ریخت سنگری وجود نداشت باید از پشت دیوار به آنها شلیک میکردم و دوباره به پشت دیوار برمیگشتیم البته چندین درخت و ماشین و سنگرهای دیگر وجود داشت که در طول مبارزه به درد میخورد اولین کار این بود که کمی جلو برویم
 
به محمد دستور دادم تا تک تیراندازها را کارشان را یکسره کند و با کشتن تک تیراندازها آنها متوجه پشت بامها شدند بلافاصله تیراندازی را شروع کردیم تا توجهشان از پشت بام ها برداشته شود البته معلوم بود اصلا آمادگی نداشتند شاید اطلاعات غلطی از ما داشتند نمیدانم خیلی عجیب بود اینهمه تحرک از سوی ما دیده نشده بود شاید هم دیده بودند و متوجه حضور محمد و افرادش نشده یودند
 
متاسفانه در حین تیراندازی و هنگامی که سنگر به سنگر جلو میرفتیم برخی بچه ها مجروح و شهید میشدند آنها به ما نزدیک شده بودند نزدیک 200 نفرشان را کشته بودیم و نزدیک 400 نفر مستقیم با ما درگیر شده بودند چرخ بالشان را هم روشن کردند چرخ بال تا از زمین بلند شد بچه ها آن را از بین بردند آنها فکر نمیکردند ما تجهیزات این چنینی داشته باشیم
 
 200نفر را اضافه کردند نزدیک 600 نفر یکسره آتش میریختند البته بچه های ما هم همین طور، در همین لحظات بود که به جواد گفتم
- از پنجره ها اینقدر آتیش بریزید که یکدونشون زنده نمونه
 
واقعا غافلگیر شدند خیلیشان کشته شدند و آنهایی که پا به فرار گذاشتند را هم سعید و جواد از بالا به حسابشان رسیدند نزدیک 50 نفر از نیروهای ما هم شهید شدند و 30 نفر مجروح
، حالا نزدیک 220 نفر مانده بودند که فکر میکنم حدث میزنید که یک نفر از آنها زنده نماندند البته مجروحان را نکشتیم 40 نفر مجروح داشتند که حالا اسیر ما بودند دستور دادم مثل مجروح های خودمان با آنها رفتار شود این سنت پیامبر بود و هست و اما مطمئن بودم دشمن بیکار نمینشیند و برای ادامه کار از مرکز فرماندهی تقاضای کمک کردم...


کلمات کلیدی:
ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 6 مرداد ماه، 1390 توسط islammoviea  پرینت
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت 26 فصل اول  [ پنجشنبه، 7 مهر ماه، 1390 ] 106 مشاهده
 داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت پانزدهم فصل اول  [ پنجشنبه، 12 خرداد ماه، 1390 ] 144 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]