داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت بیستم فصل اول

  • بازدید: 173
  • تاریخ: پنجشنبه، 30 تير ماه، 1390
داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم  در اینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد ....

قسمت بیستم در ادامه مطلب


بسم الله الرحمن الرحیم----
 
بچه ها را جمع کردم نزدیک ساعت 10 شب تا در مورد عملیات صحبت کنیم همه موافق تصمیم من بودند این باعث شد جلسه زیاد طول نکشد و بیشتر به هماهنگ کردن برای نظم بیشتر مدتی را صحبت داشتیم.
 
صبح روز 16 فروردین نزدیک به 400 نفر نبروها جمع بودند اتمام حجتی با آنها داشتم در مورد اینکه گوش به فرمان مافوق باشند و از اینکه ما در آن منطقه بر دشمن چیره ایم مغرور نباشند چرا که ممکن بود دشمن طرحی برای آنجا داشته باشد سوار ماشینهای حمل نیروها شدیم این ماشینها همانهایی بود که چند سال قبل تهیه شده بود برای حمل کالا و حالا ما آن را برای حمل نیرو استفاده میکردیم به نسبت ماشینهای مقاومی بود اما برای حمل نیرو خطرنام بود چه میشد کرد این تمام امکانات بود.
 
وقتی به منطقه رسیدیم مواجه شدیم با جایی که پرنده پر نمیزد یک جای سوت و کور که بسیار بی نظم و کثیف شده مشمع هایی که روی هوا با باد این طرف و آنطرف میرفت نشانه ی این بود که چندین روزی است که این مکان تمیز نشده مثل خیلی جاهای دیگر عملیات پاکسازی را با حرکت در مسیر اصلی که خیابان اصلی بود آغاز کردیم بعد به میدان رسیدیم بعد سه خیابان داشتیم محمد با نیروهایش در میدان ماندند تا اگر مشکلی پیش آمد به عنوان نیروی کمکی بروند.
 
یک بیسیم بسیار پیشرفته داشتیم که روی گوش هر چهار فرمانده بود یعنی من ، سعید ، جواد و محمد در همین حال که داشتیم حرکت میکردیم جواد گفت :
- سید اگه یه موقعی حمله کردن تیرها رو خالی کنیم دیگه انشالله
گفتم :
- نه جواد جان وایستا گناه دارن بپرس ببخشید آقا شما دشمن تشریف دارین اگر دارین برگردین من بهتون شلیک کنم البته اگه جسارت نباشه
همه پشت بیسیم خندیدند البته چون بیسیم ها ضد استراق بودند میشد اینقدر راحت هر چیزی را پشت آن گفت هم اینکه روی گوش سوار بود و بسیار سبک و راحت  این نوع بیسیم خاص را یادم می آید سال 92 در یک رزمایش مریوط به جنگهای خیابانی آزمایش کردند.
 
همین طور که در خیابانها جلو میرفتم هر 10 نفر با هم یک کوچه را میگشتند هیچ کس نیود انگار در قبرستان قدم میزدیم حتی یک نفر هم نبود یکدفعه از پشت بیسیم صدای سعید را شنیدم سید حدثت درست بود کمین گرفتن خودتونو برسونید....
 


کلمات کلیدی:
ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 30 تير ماه، 1390 توسط islammoviea  پرینت
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت پانزدهم فصل اول  [ پنجشنبه، 12 خرداد ماه، 1390 ] 144 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]