داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت نوزدهم فصل اول
- بازدید: 122
- تاریخ: پنجشنبه، 16 تير ماه، 1390
داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم در اینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد ....
قسمت نوزدهم در ادامه مطلب
قسمت نوزدهم در ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم---
همه نگاهشان به سید حسن بود تا او تصمیم نهایی را بگیرد سید حین خیره به جلو کمی نگاه کرد و بعد گفت :
- در مورد اینکه زنها و بچه ها رو بیاریم داخل قلعه مخالفم اما کنار قلعه جایی که امنیت بالا داشته باشه و از میدان اصلی بدور باشه انتخاب کنید و همه ی زنها بچها و سالخورده ها رو هم انتقال بدید و یه قسمتی هم برای بیماران و مجروحان که بتونیم تجدید قوا کنیم اما در مورد اطلاعاتی که برو بچه های برادر سجاد بدست آوردن ضمن تشکر باید بگم که من هم فکر میکنم اونها از رسانه هایی تحت فشارن حالا اینکه اون رسانه ها کجا هستند نمیدونیم و مطمئن باشید میخوان ما رو به بیابونها بکشن تا بگن با نیروهای نظامی طرف هستیم و چون دورن مقاومت نیروهای جوان ونوجوان حتی زنها و لباس شخصیها هستن باعث میشه تحت فشار باشن البته اونها همین الانم با ما در جنگن و خیلی ها رو به خاک و خون میکشن اما نمیتونن از سلاحهای کشتار جمعی استفاده کنن ضد هوایی ها هم خوب عمل کردن تونستیم هوا رو هم کمی مهار کنیم و از خسارتها کم کنیم البته همه ی این مقاومت رو مدیون رشادتهای برادرامون در حمله اول به پادگان باید بدونیم که خیلی سلاح و مهمات بدست آوردیم فعلا جنگ رو به بیرون از شهر نکشید زنها و بچه ها رو زودتر منتقل کنید یه مقدار نیرو هم برای دور تا درو حلقه ای از منطقه که برای ماست بفرستید تا اگه شبیخونی چیزی زدن بچه ها چند دقیقه تا رسیدن نیروهای اصلی مقاومت کنن تا جلسه بعدی با علی
درایت و هوش سید حسن اطمینان خاطر به ما میداد من همیشه به این معتقد بودم علت پیروزی ما داشتن یک نفر به عنوان رهبر در هر برهه ای از زمان است زیرا باعث میشود همه یکدست باشند
جواد و بچه های دیگر گروه اعزام شدند تا زنها و دیگران را منتقل کنند به جای امن من هم برای آموزش به افراد جدیدی که جذب مقاومت شده بودند رفتم وارد چادر بزرگ آنان شدم بعضی از آنها سن پایینی داشتند بسیار تعجب کردم بعد از کلاس رفتم پیش حاج حسن که با سید حسن نشسته بودند اجازه گرفتم و وارد شدم بعد از احوالپرسی حاج حسن گفت :
- سید نظرت چیه فردا حمله کنیم برای گرفتن منطقه دوم ما تهران رو به 8 منطقه تقسیم کردیم الان یک منطقه دست ماست
گفتم :
- حاجی اگه امکان چند روز تحمل بیشتر هست که فردا زمان خوبی نیست چون ما با جابجایی امروز یکی دو روزی طول میکشه کمی به نیروهامون و جاهایی که داریم مسلط بشیم آموزش نیروهای جدید کمی طول میکشه
سید حسن گفت :
- درسته سید اما منطقه دومی که انتخاب کردیم به راحتی تو چنگ ماست همین الانم برای ماست فقط کمی پاکسازی نیار داره یک گروه از بچه ها دارن منطقه رو جلو میرن
من گفتم :
- پس در اصل عملیات شروع شده خوبه من با بچه های گروهم نزدیک به چهارصد نفریم فردا اگر اجازه بدید میریم پاکسازی رو انجام میدیم
هر دو به هم نگاه کردن و سید حسن چون بدون اینکه درجه ای وجود داشته مقام رهبری داشت سری به نشانه تایید تکون داد و گفت :
- باشه بچه های گروهت رو خبر کن و به همشون بگو آماده باشن سلاح و تجهیراتم هماهنگ میکینم
از این قضیه خیلی خوشحال شدم باورم نمیشد اولین ماموریت مهم را به همین زودی توانسته بودم برای گروهمان بگیرم افتخاری بود برای خدمت به اسلام و ایران باید با بچه ها جلسه ای میذاشتم تا تصمیماتی برای فردا بگیریم 16 فروردین 1395 اولین ماموریت ما بود...
کلمات کلیدی:














