داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت هجدهم فصل اول
- بازدید: 198
- تاریخ: جمعه، 10 تير ماه، 1390
داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم در اینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد ....
قسمت هجدهم در ادامه مطلب
قسمت هجدهم در ادامه مطلب
روز 15 فرودین 1395 آغاز شد از همان صبح زود که برای نماز جماعت صبح بیدار شدیم فعالیتها در تمام قلعه آغاز شد میگفتند ساعت 7 صبح جلسه اطلاعاتی آغاز میشود و گروه 20 نفری که برای جمع آوری اطلاعات رفته بودند بر خواهند گشت من به اتاقی که برایم مشخص کرده بودند رفتم و آنجا کمی فکر کردم بچه های دیگر گروه هم از راه رسیدند جواد طبق معمول فقط نگاه میکرد و کمتر حرف میزد محمد در حال تجزیه و تحلیل بود و همه به او گوش میدادیم و سعید هم منتظر شروع جنگ و مقاومت بود و پایش را از اضطراب تکان میداد بعد از صحبتهای محمد گفتم :
- بچه ها نظرتون چیه توی جلسه مطرح کنیم زنها رو به جای امنی ببرن تا خیال مرداشون راحت باشه
سعید گفت :
- من موافقم با اینکه مجردم اما اگر ازدواج کرده بودم و زنم جای امنی نبود نمیتونستم خوب بجنگم
محمد گفت :
- خیلی خوبه سعید فقط تو داری فضا رو برای ازدواج خودت آماده میکنی نه مقاومت
همه خندیدند و جواد با ژست سینمایی خودش سرش را تکانی داد به معنای تایید این باعث شد مطمئن شوم که احتمالا طرح من جواب میدهد.
ساعاتی را در قلعه یا همان زندان که دیگر به قلعه معروف بود به گپ و گفت با دیگر گروه ها و مشورت مشغول شدیم تاموقع جلسه اطلاعاتی شد همه جمع شدند مسئول عملیات اطلاعاتی جوان کم سن و سالی بود شروع به صحبت کرد من هم که عادت به نوشتم داشتم و دارم اکثر صحبتها و مسایل را یادداشت میکردم :
- بسم الله الرحمن الرحیم بنده برادر سجاد هستم و برای این ماموریت آقایون لطف کردن ما رو فرستادن باید خدمتتون عرض کنم هیچ معلوم نیست دشمن از کدوم کشورن انگار قراره برای ما معلوم نباشه از کدوم کشورها اومدن اما معلومه از اکثر کشورهای دشمن سرباز داریم ما همون طور که خیلی از برادرا حدث میزدم فکر میکنیم یه دولت مستقل از کشورمون بعد از حمله هسته ای خودش رو حفظ کرده معلومه که رسانه ها دارن فشار میارن البته این قسمتش ما هم حدث میزنم اما قوی تر درمورد اینکه منطقه بعدی برای تصرف کجاست پیشنهاد ما پیشروی به سمت شماله و البته فکر میکنم هسته اصلی دشمن داخل شهر نیست
سید حسن حرفش رو قطع کرد و گفت :
- برادر سجاد اینکه همش داره میشه فکر میکنم
برادر سجاد جواب داد :
- سید نمیتونیم قطعی بگیم چون دشمن قبلا فکر حتی این مقاومت رو هم کرده اما بزارید یه چیزی رو قطعی بگم اونا میخوان تو بیابونای اطراف تهران به عنوان نظامی با ما در گیر بشن یکی از علتهای الان درگیر نشدنشون همینه که ما هممون شناسایی بشیم
بعد کمی همهمه شد و همه شروع کردن با هم صحبت کردن و مشورت کردن من صحبتها رو قطع کردم و گفتم :
- برادرا باید زنا و بچه ها رو بیاریم کنار قلعه و به جای امن بهشون بدیم تا رزمنده ها با خیال راحت بجنگن
چند تا پیشنهاد دیگر هم مطرح شد و نوبت رسید به سید حسن تا تصمیم نهایی را اعلام کند...
کلمات کلیدی:














