داستان سریالی شهرام امیری قسمت نهم - پایانی
- بازدید: 296
- تاریخ: دوشنبه، 30 خرداد ماه، 1390

داستان شهرام امیری سرگذشت تبعه ایرانی ربوده شده است که بر اساس یک داستان واقعی است
متن قسمت نهم (آخر) داستان در ادامه مطلب
متن قسمت نهم (آخر) داستان در ادامه مطلب
یه چند ساعتی رو سعی کردم به محله های پرت و جاهایی که احتمال کمتری میدادم پیدام کنند گشتم شب شد و دیگه مطمئن شدم خبری نیست از مجله هایی که برای من میاوردن یکیش مجله ایرانیان بود داخلش آدرس دفتر حافظ منافع ایران رو نوشته بود من اون آدرس رو نوشته بودم تا اگه بتونم خودم رو به اونجا برسونم ساعت 8 شب توی خیابونی یه کافی نت دیدم رفتم و داخل شدم صاحب کمی با شک به من نگاه کرد یه کارت اعتباری به من داده بودن ازش استفاده کردم میدونستم با استفاده از این کارت من رو پیدا میکنن اما از اون کافی نت یه ویدئوی دیگه به کشور ارسال کردم میدونستم رسیدن به دفتر حافظ منافع کار مشکل و سختیه بنابراین تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم خیلی سریع بعد از فرستادن ویدئوی سوم از اونجا خارج شدم و توی یه کوچه تنگ پشت یه ساختمون بلند کمی نشستم بعد از چند دقیقه دیدم دو تا ماشین اومدن ریختن تو کافی نت مغازه دار خیلی ترسیده بود من از اونجا متواری شدم و سعی کردم یه جایی جلوی چشم رو انتخاب کنم تا من رو پیدا کنن نقشه ی خوبی کشیده بودم درصندلی یه پارک کوچیک خوابیدم بعد از چند ساعت یه پلیس محلی من رو از خواب بیدار کرد کمی به چهرم نگاه کرد و رفت گزارش داد یکیشون مواظب من بود خیلی آروم من رو بردن توی ماشین تا ماشین سی آی ای از راه رسید یکیشون با عصبانیت به طرفم اومد و دستبند زد من رو کتک زد و به ماشین برد تا مقصد همین طور فحش میداد رسیدیم به خونه مترجم اومد و گفت میخوان به خاطر این کار تحویلت بدن به اف بی آی من چند دقیقه چیزی نگفتم حرفهاش رو زد و بعد گفتم ویدئوی سوم رو برای کشور ارسال کردم خیلی عصبانی بودن
چندین روز بعد
اونها دیگه نا امید شده بودن تا بتونن کاری کنن آرزوشون بود بتونن خللی در کارهای بزرگی که که در دانشگاه مالک اشتر و خیلی کارهای بزرگ دیگه در جاهای مختلف کشور انجام میشد وارد کنن اما با درایت بچه های اطلاعاتی چندین ماه شکنجه روحی و جسمی و بدبختی و آوارگی تموم شد کابوسی که ماهها ادامه داشت خیلی سخت بود البته از من خواستن با سفارت انگلیس مصاحبه ای کنم که قبول نکردم و خیلی فشار آوردن بهانه های مختلفی میاوردن و بعد از کلی بهانه های مختلف و یک ماه تاخیر بالاخره با اسکورت من رو به دفتر حافظ منافع کشور تحویل دادن و من به کشور بازگشتم و اونچه که فهمیدم این بود که واقعا استکبار و آمریکا دشمن ما هستن و برای همیشه به این دشمنی ادامه میدن و هیچ وقت تمام نمیشه مگر مجبور باشن و ما اونها رو مجبور به عقب نشینی کردیم و به یاد حرف امام میفتم که گفت آمریکا طبل تو خالی واقعا حرفه درستیه طبل صدای زیادی داره اما درونش خالیه و پی بردم وعده خدا راسته و اگر استقامت صورت بگیره پیروزی هر چند دست نیافتنی رخ میده من شهرام امیری با عشق به دینم و کشورم در صحت وسلامت هستم و قدر کشورم رو بیشتر از پیش میدونم و برای پیشرفتش حاضرم هر کاری بکنم سلام بر اسلام سلام بر ایران سلام بر آزادی حقیقی .
پایان
کلمات کلیدی:














