داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت شانزدهم فصل اول
- بازدید: 209
- تاریخ: پنجشنبه، 19 خرداد ماه، 1390

داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم در اینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد ....
قسمت شانزدهم در ادامه مطلب
قسمت شانزدهم در ادامه مطلب
روز 14 فرودین به دلیل آنکه خبرهای خوبی برای ما روز قبل از پیروزی مقاومت رسیده بود از صبح زود بیدار بودم و در سلول خودم به آینده ای روشن فکر میکردم و اینکه هر لحظه ممکن بود انقلابیون به زندان برسند و ما را نجات بدهند و اگر ما از این زندان به عنوان قلعه استفاده کنیم و هم اینکه تعداد زیادی در زندان بودند که قلبهایشان با مقاومت بود
نزدیک ساعت 10 صبح ما را برای هواخوری به بیرون و حیاط بزرگ زندان بردند و آن اتفاقی که انتظارش را میکشیدم افتاد دور تا دور زندان دکلهایی بود که در آن نگهبانهایی برای محافظت و فرار نکردن زندانی ها گمارده بودند یکدفعه دیدیم که یک به یک تیر میخورند و از بالا به پایین می افتند هرج و مرجی در زندان شد از بلندگویی که همیشه رییس زندان صحبت میکرد صدای بلندی آمد همه جا را چند ثانیه سکوت فرا گرفت و یکدفعه صدای گاز خوردن یک ماشین سنگین به گوش رسید که یکی از دیوارهای زندان که بیرون از فنسهایی بود که ما در آن بودیم خراب شد و عده ی زیادی به داخل آمدند در زندان بسیار محکم بود مجبور شده بودند دیوار را خراب کنند به محض اینکه متوجه شدیم انقلابیون هستند فریاد تکبیر بلند شد تعدادشان زیاد بود از داخل زندان هیچ مقاومتی نشد چون میدانستند جانشان را از دست میدهند ما را آزاد کردند یکی از آنها خیلی سریع سراغ غلامحسین رفت و با احترام او را بردند
بچه های گروه پنج نفره دور من جمع شدند و تکلیف خواستند من جواد را مامور کردم تا از اوضاع زنها و بچه ها خبری بگیرد و سعید و محمد هم با من آمدند تا برویم و سید حسن را پیدا کنیم
چند دقیقه ای گشتیم تا سید را پیدا کردیم سید مرا در آغوش گرفت و گفت :
- سید لحظه ای نبود که به یادت نباشم خیلی خبرهای مهم هست که باید بدونی
گفتم :
- سید زندان رو چی کار میکنید جای خوبیه برای یه قلعه خوب یا مرکز فرماندهی
گفت :
- آره یکی از دلایلی که به اینجا اومدیم بعد از آزادی زندانی ها همین بوده اما حرفهای بسیاری باهات دارم منطقه شما جزو مناطقیه که دست بچه های خودمونه اوضاع هم آرومه برو یه سری به خانوادت بزن و بیا که خیلی کار داریم...
کلمات کلیدی:














