داستان سریالی آخرین روزهای مقاومت قسمت چهاردهم فصل اول
- بازدید: 126
- تاریخ: پنجشنبه، 5 خرداد ماه، 1390

داستان سریالی آخرین روزهای مقاوت داستان حمله هسته ای یک کشور را به ما و مقاومت مردم در اینده را تشریح میکند از سال 1392 به بعد ....
قسمت چهاردهم در ادامه مطلب
قسمت چهاردهم در ادامه مطلب
با شنیدن این خبر غلامحسین خیلی بهم ریخت رنگش عوض شد و گویی خبر مرگ عزیز ترین کسانش را به او داده باشی دستش را به شانه ی من زد و گفت :
- چقدر مطمئنی
گفتم:
- اون کسی که این خبر رو به من داده از بچه های اطلاعات کشور بود
گفت :
- از چه طریقی با خبرت کرد
گفتم :
- از طریق اینترنت
گفت :
- خیلی قابل اطمینان نیست اما باید پیگیر قضیه بشیم بیا بریم الان صدای سرشمار در میاد
خیلی بیقرار شد اصلا فکر نمیکردم اینطوری به هم بخورد درست است که مسئله بسیار مهم بود اما امیدهایی هم بود که دروغ باشد و یا هزاران احتمال دیگر اما غلامحسین گویی بدترین حالت را در نظر داشت
12 فروردین 1395 فرارسید 2 روز قبل از حمله هسته ای دوم غلامحسین من را صدا کرد و به گوشه ای برد و گفت :
- امروز اطلاعات مهمی بدستم رسیده قضیه حمله یه پیام همگانی اینترنتی بوده تا اوضاع رو بسنجن به خاطر همین اینترنت قطع نشده بود
حالا جواب خیلی از سوالهایی که درون ذهنم من را اذیت میکرد گرفتم اینکه چرا اینترنت قطع نشده بود و اینکه چطور ما را دستگیر کردند بقیه ی بچه ها هم دوستانی پیدا کرده بودند و به آنها اطمینان کرده بودند در زندان هم افراد زیادی جذب شده بودند برای قیام بعدی حالا ذهنم بسیار آزاد شده بود و میتوانستم به مسایل دیگری فکر کنم از جمله فرار زندانی که ما در آن بودیم زندان پیشرفته ای بود اما فکر فرار از ذهنم بیرون نمیرفت در همین افکار بودم که غلامحسین صدایم کرد و گفت :
- سید به نظرت بچه ها موفق میشن با قیامهاشون به اینجا برسن و ما رو آزاد کنن
گفتم :
- نمیدونم کاش میشد اطلاعات بیشتری از بیرون بگیریم راستی وقتی ملاقات ممنوعه اطلاعات رو از کجا میارین
گفت :
- یکی از زندانبانها اون برای خارجیا فیلم بازی میکنه اطلاعات مییره و از طریق یکی از بچه های نظافت به ما میرسونه اما خیلی کم و بسیار بسیار محدود خیلی میترسه که لو بره قرار شده فردا از قیامها اطلاعاتی بده
نمیدونم چرا اما غلامحسین خیلی به من اطمینان پیدا کرده بود چطور معلوم نبود افکار مختلفی از ذهن میگذشت اما فکر زن و بچه هایم خیلی من را اذیت میکرد دوست داشتم دوباره آنها را ببین و فردای آن روز اخبار مهمی به ما میرسید که حالا یک قیام دیگر را طرح ریزی میکردیم...
کلمات کلیدی:














